با هر تكان دستت در قايق غم اينطور
يك قطره ميچكاني باران اشكم اينطور
وقت نوازش اشك بر مهد گونه هايم
يادت كه هست گفتي: گلبرگ و شبنم اينطور...
حالا من و كتابي لاي نوشتههايش
يك شاخه ياسمن با يك شاخه مريم اينطور...
با هم هميشه بودن زيبا ولي محال است
باور نكردي و من صد بار گفتم اينطور
با اينكه لب نبرديم بر ميوههاي ممنوع
اين سرنوشتمان شد، ميراث آدم اينطور...
از بابتم خيالت آسوده باشد اي جان
در بين واژگانم سر ميكنم همين طور
+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم اردیبهشت 1389ساعت 10:21  توسط تميم
|
خلوت انس تو آشوب غزلهای من است
نام تو واژه محبوب غزلهای من است
بر زلیخای دلم چنگ زنم یوسف وار
تا که تصویر تو یعقوب غزلهای من است
بار معنایی هر عاطفه در شعر تویی
این همان خاصیت خوب غزلهای من است
می رسم باتو به یک همهمه در خلوت خویش
تا به آن شهر که مطلوب غزلهای من است
تو گل سر سبد باغ تمنای منی
چهره ات چهر ه خوب غزلهای من است
گر چه از درد حوصله پر شد اما
تا ابد صبر تو ایوب غزلهای من است
+ نوشته شده در جمعه بیستم فروردین 1389ساعت 12:19  توسط باران
|
پس گوش
كن به حرفم سربسته تا بگويم
اصلا گذشته ها را از ابتدا بگويم
يك
گوشهاي به ذهنم سرفصل كودكي را
خط خورده مينوشتم، شايد خطا بگويم
وقتي كه
مي نوشتم: "بابا انار دارد"
بابا به بغض تلخي...... نه نه، چرا بگويم
ميخواهي
از بهار سرسبز دشتهامان
از جيك و جيك جشن گنجشك ها بگويم؟!
از رفتن
زمستان بر كول خاله سرما
از انقلاب سبز آب و هوا بگويم
با لحن
تيرهي شب، ماه و ستاره بر دوش
شرح ستاره ها را هر يك جدا بگويم
در
شهر خاطراتم هر كوچه سمت رؤياست
اين يك نمونه توصيف، كافيست يا بگويم
+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم اسفند 1388ساعت 9:55  توسط تميم
|
اگر چه آيينه ها را
غريبه مي داني
و بوي فاصله دارد هنوز
طرز نگاهت
سلام...
سلام بر تو كه باران
به شرجي كلماتت سلام مي گويد
اگر چه آيينه ها را
غريبه مي داني
و سيب سرخ برايت هنوز بي معناست
سلام...
سلام بر تو كه شب
قلب انتظارش را
به سمت صبح نگاهت
نگاه مي دارد
سلام بر تو كه خورشيد
به گيسوان بلندت دخيل مي بندد
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم بهمن 1388ساعت 18:31  توسط باران
|
نوحه هاي ابد از لوح ازل ميخوانند
گذر ثانيه هايي كه غزل ميخوانند
به دلم شد كه خدا هم به غم ام غمگين است
آنكه او را همه بيمثل و مثل ميخوانند
غصه ها قصه نوشتند به پيشاني من
به گمانم همهي اهل محل ميخوانند
تازگي ها چه مزين شده بر چشمانم
آنكه او را همه با نام اجل ميخوانند
روي قبرم بچكانيد كمي جوهر اشك
نشناسند اگر، حد اقل ميخوانند
بهر امضاي تبسم كم َكي جا باشد
اگر از نامهي اعمال، عمل ميخوانند
آخرين بيت غزل قافيه اش را گم كرد
غصه هاش (پنجره باز است) غزل ميخوانند
+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام دی 1388ساعت 7:9  توسط تميم
|
گـل مـی دهـد دوباره غـزل در هـوای تـو
دارد بهـار می چکـداز چشمهای تو
گل می دهد دوباره در این قحط سال عشق
احساس شاعرانه مـن از صـدای تو
از هر که دیده ام به خـدا مهـربان تــری
دریـا! دلم گرفته در اینجا برای تو
در کوچــه های خلـوت شـعرم قدم بـزن
بـگـذار تا نفـس کشم در هوای تو
امشب بـه احترام تواین شـعر ساده را
آماده کرده ام که بریزم به پای تو
وقتی که می رسی نفسم تازه می شود
احساس کرده ای شده ام مبتلای تو
شـب با هزار دلـهره خوابم نمـی برد
وقتی دریغ می شوی از من صدای تـو
درا نبند..حوصله کن غریبه نیست
از راه دور آمـــده ایـن آشنــای تـو
+ نوشته شده در پنجشنبه دهم دی 1388ساعت 16:30  توسط باران
|
به كمي دور نگاهم گره خورد
قدم ام كج شد و راهم گره خورد
چه همه توبه شكستم چه همه
بخشش ات تا به گناهم گره خورد
محض روشن شدن تيرهي شب
لكهاي ابر به ماهم گره خورد
هق هق ام بود كه با لكنت گفت
گريه با بخت سياهم گره خورد
عقدهاش باز شدن با كف توست
قطره اشكي كه به آهم گره خورد
چه عجب از غم سرگردان ام
گر كه با شعر و نوا هم گره خورد
+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم آذر 1388ساعت 14:34  توسط تميم
|